هی ب مامان گفتم مهمون دعوت نکن نکن من امتحان ترم دارم شماها چرا منو درک نمیکنین ؟؟؟
بعدش بابا زنگ زد خونه ب مامان گفت خبرشون کردی امشب بیان ؟؟؟
مامان گفت نرگس میگه من درس دارم نیان تو چی میگی ؟
بعد
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
بیاد دلم براش تنگولیده ....
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
آیه عزیزم آجی جان ۹ آذر تولد ت بود .... :)
از قبل هی حواسم بود تولدت و یادم نره ... یادم نرفت ولی اگه یادت باشه اون روزا بخاطر یه اتفاقی حالم خوب نبود بعد ک برگشتم ب روال عادیم تو رفته بودی یه مدتیو ...
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
به قول مامور معذور خب خب خب
چند ساعت از ۹ دی گذشت و منی ک نخوابیدم الانو ۹ دی به حساب میارم
۹ دی تولد نسترن جان منه ... :)
اینم بگم تاریخ تولدشو یادداشت کرده بودم ک یادم نره و میدونستم D:
نسترن عزی
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
اینترنت منطقه ما از ۲ ظهر تا نیم ساعت پیش قطع بود
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
دیروز ک با مهدیه رفته بودیم دنبال فاطمه باباش گفت امروز مدرسه نمیاد ... تعجب کردیم گفتم موقع امتحان است مگه میشه مدرسه نیاد ؟؟؟
رفتیم مدرسه و من تو سالن مشغول درس خوندن بودم بعد ک رفتم کلاس دیدم فاطمه
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
فردا امتحان فلسفه داریم ... کلا ۵ درسه و این ۵ درس روهم ۴۰ صفحه ست :
اون وقت هر درس روانشناسی ما ۴۰ صفحه ست 
خیلی کمه و آسونه و کلا تو یه ساعت همش خونده میشه .... 
آخ جان 
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
اینو یادم رفت بگم ....
دیروز سر امتحان قبل اینکه برگه هارو پخش کنن مدیرمون اومد تو کلاس از قوانین امتحان گفت و رفتنی گفت نرگس و مهدیه و ملالی بعد امتحان بیاین دفتر کارتون دارم ...
بعد امتحان رفتم پیش
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی
مژگان زنگ زد به رسول .... بهش گفت کجایی ؟؟
گفت : سرکارم و یه ساعت دیگ تموم میشه
مژگان گفت خونه ما میای ؟؟؟
رسول گفت آره میام پنجاه پنجاهه(اینجوری گفت ک مژگان تعارف بزنه ک بیاد )
مژگان گفت : خب پس نم
برچسب:
نویسنده: حسین ابراهیمی